تبليغاتX
اندوه تنهایی

اندوه تنهایی

تنهایی رو دوست ندارم

 

روزها میگذرند

 

بخت من تنهایست

+نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت4:20 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت9:15 قبل از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

 ای خدا٬عاشقم

عاشقی٬درد من

ای خدا٬یاورم

همدموباورم

ای خدا٬این دلم

پرشده٬ازغمش

کاری کن٬با دلم

خسته ام خسته ام

ای خدا٬عشق من

هستیو باورم

ای خدا یاورم

این دلم٬باز شکست...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت11:48 قبل از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

خدا با ماست

 

من نمی ترسم

+نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت6:45 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

زندگی زیباست اگر...؟؟؟

 

ادامشو شما بدین!!!

ب نظر خودم زیباست ولی خیلی سخته.

هر کس میخاد میتونه نظر خصوصی بده

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت11:12 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

 

تنهای تنها

 

تنها تر از هر چی که فکرشو بکنی

 

خاموش و مرده

 

 چون خاک

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت11:59 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

دلتنگم

دلتنگم

دلتنگم

دلتنگم

دلتنگم

دلتنگم

دلتنگم

miss you

+نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

چند سال پيش در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش

 را درآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت.مادرش از پنجره

 نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.مادر ناگهان تمساحي

 را ديدكه به سوي فرزندش شنا مي كند مادر وحشت زده به سمت

 درياچه دويدو با فرياد پسرش را صدا زد پسر سرش را برگرداند ولي

 ديگر دير شده بود تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تازيرآب

 بكشد.مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش رو گرفت

 تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آنقدر زياد

 بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.

كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود.صداي فرياد مادر را شنيد

 به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري

 داد.پسر را سريع به بيمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبود پيدا

 كند.

پاهايش با آواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود.

و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود

خبرنگاري با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش

 را به او نشان دهد پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را

 نشان داد

سپس با غرور بازو هايش را نشان داد و گفت:اين زخم ها را دوست

 دارم اين ها(خراش هاي عشق مادرم)هستند.

گاهي مثل يك كودك قدر شناس

خراش هاي عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهي ديدچقدر دوست داشتني هستند.

+نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

بعضي وقتا وقتي خوب نيستي و احساس ميكني...

تو زندگي خرد شدي...

به آخر خط رسيدي...

و افسرده اي...

از دست عالم و آدم شاكي هستي...

گير كردي...

چه كار بايد بكني...؟

گريه و زاري؟

عصباني شدن!مثل يه غول بيابوني

نه!

حتي با احساس غم...حماقت...تنهايي و غمگيني...گناه...ترس...حقارت...و همه احساس هاي بد...

يادت باشه يكي نگرانته...

به نظر اون تو بي نظيري...

بزرگي...

خيلي زيبايي و پتانسيل داري...

و دوستت داره...

اون در قلبت رو ميزنه و ميخواد وارد زندگيت بشه...

با تكرار اين دعا اونو به خونه قلبمون دعوت كنيم

خدا جون همچون خورشيد گرمم كن

+نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر1389ساعت11:26 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |

سوختم و خاكستر شدم صدايي ز من نيست

پير شدم زين دنيا صدايي ز من نيست

مردم خاك شدم خاك آرامگاهم سردو تاريك

خفته ام كه در اين جان دگر جاني نيست

+نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت11:57 بعد از ظهرتوسط اسیر تنهایی | |